داستانهای کوتاه

درد سر احوال پرسی

گو یند روزی ابن سیرین کسی را گفت : چگونه ای ؟ گفت چگونه است حال کسی که 500درهم بدهکار است ، عیالوار است و هیچ چیز ندارد ؟ابن سیرین به خانه خود رفت و 1000 درهم با خود آوردو به وی داد وگفت : 500درهم به طلبکار بده و باقی را خرج خانه کن ولعنت بر من اگر پس از این حال کسی را بپرسم گفتند مجبور نبودی که قرض وخرج او را بدهی وگفت وقتی حال کسی را بپرسی واو حال خود  بگوید و تو چاره ای برای او نیاندیشی ، در احوال پرسی منافق باشی.

 

بخشنده بود

عایشه همسر حضرت می گوید : روزی گوسفندی ذبح کردیم و پیامبر تمام آن را انفاق کرد وتنها بخش کوچکی از آن برایمان باقی ماند.من به پیامبر عرض کردم :یا رسول الله از گوشت گوسفند فقط همین بخش اندک باقی ماند ه است فرمودند: هرآنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از همین بخش اندک که باقی مانده است.

 

خدمت به مادر

آورده اند که : در مجلس شیخ ابو الحسن خرقانی سخن از کرامت می رفت و هریک از حاضران چیزی می گفت شیخ گفت: کرامت جز خدمت کردن به خلق نیست .چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند ، یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگری به عبادت خدا مشغول بود .یک شب برادر عابد را در سجده خواب ربود آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدندو تو را هم به اوبخشیدند.

گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام وبرادرم همیشه به  خدمت مادرم مشغول بوده است. روانیست که او را بر من رجحان نهند.ومرا به او ببخشند ندا آمد که آن چه تو کرده ای ،خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند ، مادر بدان محتاج

 

گا هی به آسمان نگاه کن

 

شخصی به حضرت موسی (ع) عرض کرد: شما می گوییدقلب انسان بر اثر انجام گناه سیاه می شود .پس چرا من با وجود گناهان زیادقلبم سیاه نشده است ؟حضرت موسی (ع) فرمودند:چه سیاهی وتیرگی از این بالاتر که هیچ گاه سر به آسمان بلند نکرده ای و خدا را صدا نزده ای .حتی یک مرتبه هم درمان درد باطن خود را از خدا نخواسته ای .همین مطلب خود دلیل سیاهی قلب توست، ولی خودت ار آن غافلی

 

تلخ وشیرین

خواجه ای غلامش را میوه داد. غلام میوه را گرفت و با رغبت تمام خورد . خواجه خوردن غلام را دید و پیش خود گفت :کاشکی نیمه ای از آن میوه را خودم می خوردم ، به این رغبت وخوشی که غلام میوه را می خورد باید که شیرین ومرغوب باشد "پس به غلام گفت : یک نیمه از آن را به من بده که بس خوش می خوری غلام نیمه ای از آن میوه را به خواجه داد اما چون خواجه قدری از آن میوه خورد آن را بسیار تلخ یافت .روی درهم کشید و غلام را عتاب وسرزنش کرد که چنین میوه ای را به این تلخی ،چون خوش میخوری .

غلام گفت : ای خواجه بسیار میوه شیرین از دست تو گرفته و خورده ام . اکنون که میوه ی تلخ از دست تو به من رسیده است ،چگونه روی در هم کشم و باز پس دهم که شرط جوانمردی و بندگی این نیست .

صبر بر این تلخی اندک ، سپاس شیرینی های بسیار است که از تو دیده وخواهم دید.

/ 0 نظر / 5 بازدید