اول یافتن اهمیت بعد عمل/ علی صفایی

انسان نمیتواند به زور خودش را در راهی که اهمیتش را نیافته بیندازد.
تو باید خودت را آماده کنی و نیروهای پراکنده ی خودت را هماهنگ سازی.

من در یک مرحله می یافتم که باید از این پرتقال بگذرم. می خواستم اطاعت کنم، همین که شروع میکردم، هزار نیرو در من سر میگرفت
بخلم میگفت:بابا ولش کن.
ضعفم میگفت:خودت احیاج داری.
ترسم شلوغ میکرد که بیچاره، بعد چه خواهی کرد؟
و کینه ام میگفت:تو می خواهی به آنها بدهی که اگر محتاج باشی نگاهت نمی کنند.

من در این هنگام چه می توانستم بکنم؟
اگر (پرتقال را) میدادم، چون با درگیری و فشار داده بودم، یک پرتقال برایم کوه جلوه میکرد و بعدها مغرور می شدم و اگر نمیدادم که باخته بودم.

من در این بلبشو با اینکه می توانستم، صبر می کردم و پرتغال را نمی دادم.
 پرتغال را پوست می کندم،(و در نظرم)کوچک میشد.

 به خودم می گفتم،خوب ،شما همین را اگر ندهی همین را اگر نگه داری، لجن می شود واگر بخوری تا چند ساعت دیگر کثافت و عفن...
میدیدم که نیروهای سرکشم آرام شده بودند.

خوب میدیدند که چیزی نیست،این همه کوشش برای همین، همین گند و لجن و یا کثافت و عفن؟مگر نمیشد این(پرتقال) را تبدیل کرد؟مگر نمیشد با این پرتغال یک دوست و یک همراه ساخت؟ مگر نمیشد با همین،درس گذشت و انفاق و ایثار نشان داد؟!
چرا میشود.
این راه بود.نه به زور دادن و به غرور رسیدن. و نه تسلیم شدن و خود را رها کردن.
مرحوم علی صفایی حائری
 کتاب استاد و درس(صرف و نحو)ص ۵٩،۶٠،۶١

/ 0 نظر / 36 بازدید