داستانک/ ملخ ها

ملخ ها در شهر!
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود زیر گنبد کبود یه شهری بود و مردمی داشت.
شهری زیبا و دوست داشتنی که مردمی با صفا و آرامش در ان زندگی می کردند.
آنها هر چه می خواستند از باغها و مزرعه هایشان به دست می آوردند و هیچ وقت گرسنه نمی ماندند.

رودخانه های پر آب در خت های سر سبز و بلند گل ها و میوه های گوناگون و... همه نعمت هایی بودند که خداوند به انها بخشیده بود.
روزی مردی وارد شهر شد و به مردم گفت: من از بالای کوه ملخ های زیادی را دیدم که به طرف شهر پرواز می کردند.

مردم این شهر با شنیدن این خبر به شدت ترسیدند ولی قبل از انجام هر کاری با سخنرانی های متعدد و طولانی از مرد به خاطر دادن این خبر تشکر کردند.
سپس همه برای مبارزه با ملخ ها بسیج شدند چگونه؟

شاعران در شعرهایشان نویسندگان در نوشته هایشان سخنرانان در سخنرا نی هایشان در باره ی زشتی ملخ و ضررها و زیان هایش داد سخن دادند و تا توانستند ملخ هارا محکوم کردند.

ملخ ها در شهر سید مهدی شجاعی

در این حال دوباره خبر رسید که ملخ ها هر لحظه نزدیک تر می شوند.
باز هم دست به کار شدند و تلاش کردند که شعارهای محکم تری علیه ملخ ها بدهند و آنها را بیشتر محکوم به مرگ کنند.
در حالی که مردم شهر مشغول بحث و گفتگو برگزاری سمینار در باره ی کیفیت ظهور ملخ پیشینه تاریخی آن مختصات ظاهری و باطنی ملخ و دلایل حمله ملخ ها به شهر بودند ملخ ها وارد شهر شدند.تمام شهر را اشغال کردند و به ویران کردن مزرعه ها و کشتزارها پرداختند.

بعد از آن همه همچنان درباره ی ملخ ها گفتگو می کردند علیه ملخ ها شعار می دادند و... ملخ  هم همچنان خوشه های گندم را می خوردند سبزی ها را می جویدند و باغ ها را ویران می کردند.

حرفهایی که کهنه نمی شوند/سید مهدی شجاعی/صفحه 19
برگرفته شده از وبلاگ ذره

پ ن: مسولان فرهنگی و دوستان اهل کار باید بدانند که ملخ هایی به اقتصاد و محیط زیست و ...و بخصوص به  فرهنگ ما حمله کرده اند

سمینار و همایش و نق زدن و ...شاید گاهی لازم می باشد ولی قطعا کافی نیست

برگرفته از پاتوق بچه شیعه ها

     

/ 0 نظر / 19 بازدید